منوچهر خان حكيم

277

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

نظر به اندرون صندوق كرد ، پريزادى را ديد كه در اندرون آن صندوق است كه در حسن و جمال بىقرين روزگار است . از يك ديدن ، محمد نامدار ، ملك دل را از دست داد . در دم سر صندوق را استوار كرد ، ملازم خود بهرام پلنگ‌پوش را طلبيد ، آن صندوق را به دو سپرد و گفت : اين‌چنين كه ايستاده‌اى اين صندوق را برداشته به بارگاه من ( 178 ) ببر به دست خزانه‌دار من بسپار ؛ اما زنهار كه در اين راه سر او را نگشايى . بعد از سفارشات بسيار بهرام سوار شده آن صندوق را در پيش گرفته ، متوجّه اردو شد . همه‌جا مىرفت تا آنكه به زير درختى و چشمه‌اى رسيد ، با خود انديشيد كه : آيا در اندرون اين صندوق چه باشد كه محمد اين همه سفارش به من كرد ؟ در اين صندوق را بگشايم ببينم كه چه چيز در اندرون او است . پس بهرام فرود آمد و سر آن صندوق را گشود كه پريزاد از ميان صندوق به پرواز آمده ، پر و بال [ بر ] هم زده بر سر شاخ آن درخت نشست و گفت : اى جوان آدميزاد ! بگو صندوق مرا اول كه گشوده است ؟ بهرام گفت : او آقاى من است و صندوق تو را به من داده است كه به منزلش برم . پريزاد گفت : نمك به‌حرامى كرده‌اى ، امانتى كه آقاى تو به تو سپرده است خيانت كردى و آقاى تو نيز اگر جوان وفادارى بودى نبايست كه صندوق مرا به تو سپارد . بهرام گفت : اى پريزاد ! تو را به ارواح حضرت سليمان قسم مىدهم كه بيا به درون اين صندوق رو كه اگر آقاى من بداند كه تو در جاى خود نيستى مرا مىكشد . پريزاد گفت : اگر تو مىخواستى كه من در اندرون صندوق باشم ، در صندوق را نمىگشودى ، حالا آقاى خود را بگو كه اگر مرا مىخواهى ، وعدهء ما و تو در سدّ بلور الگهء خطيت الجبال جنّى است ؛ و بال‌وپر بر هم زده بدر رفت . چون بهرام آن‌حال را مشاهده كرد ، عالم در مدّنظرش تيره‌وتار شد ، جامه را چاك زده ، برهنه شده جامه‌ها را به دور انداخت و نامه‌اى نوشت به محمد شيرزاد كه : اى پهلوان عالم ! بدان و آگاه باش خدمتى كه به بنده رجوع نموده بودى ، فريب شيطان را خوردم و در صندوق را گشودم پريزاد بدر رفت و گفت اگر محمد مرا خواهد وعدهء ما و او در سدّ بلور الگهء خطيت الجبال جنّى است . بنده از واهمه و ترس شما به اردو نتوانستم